داستان مثنوی سوت زدن بیخودی

سوت زدن بیخودی یکی از حکایت های مثنوی است که در این بخش از سایت ویکی گردی برای شما آورده ایم. شما می توانید داستان های مثنوی را هر روز در این قسمت بخوانید.

داستان های مثنوی
ویکی گردی:

داستان سوت زدن بیخودی!

اسبی، به تازگی کره ای را به دنیا آورده بود. روزی صاحبان اسب ها، آنان را برای آب خوردن، به کنار جویی بردند. هنگامی که اسب ها به کنار جوی آب رسیدند، شروع به آب خوردن کردند، کره تازه به دنیا آمده هم که تاکنون آب نخورده بود، به سوی جوی رفت؛ چون تشنه بود، شروع به نوشیدن کرد. هنوز قطره ای آب نخورده بود که یک باره صدایی شنید و ترسید؛ از آب خوردن دست برداشت و به مادر خود چسبید.

مادرش پرسید: «چه شده؟... چرا آب نمی خوری؟...»

کره پاسخ داد: «از این صدا می ترسم!... مادر! این صدای چیست؟...»

مادرش گفت: «این صدای سوت زدن صاحبان اسب ها است!»

کره پرسید: «من از این صدا می ترسم! آنها برای چه سوت می زنند؟»

مادرش سری تکان داد و گفت: «نمی دانم!... آنها فضول هستند! گمان می کنند، با این سوت زدن است که ما آب می خوریم؛ بیخبر از اینکه اگر سوت هم نزنند، ما آب خود را خواهیم خورد! تو کار خود را بکن و از این آب بخور، آنها کار احمقانه ای انجام می دهند و تلاش بیهوده ای می کنند!»

هین ! تو کار خویش کن، ای ارجمند!

زآنکه ایشان، ریش خود بر می کنند!

آیا این خبر مفید بود؟
بر اساس رای ۱ نفر از بازدیدکنندگان

ارسال نظر