داستان مثنوی آخر کار

یکی از داستان های زیبای مثنوی به نام آخر کار را در این بخش برای شما آورده ایم. شما می توانید داستان های مثنوی را هر روز در سایت ویکی گردی مطالعه کنید

داستان های مثنوی
ویکی گردی:

حکایت آخر کار

مرد زرگری در دگان خود نشسته بود. پیرمردی وارد مغازه اش شد که دست هایش لرزش بسیاری داشت، پشتش خمیده و موهای سر و صورتش سفید شده بود. پیرمرد کیسه ای کوچک در دست داشت. به مرد زرگر گفت: «ترازویی به من بده!

می خواهم این خردههای طلا را با آن وزن کنم.»

مرد زرگر گفت: «پدر جان! من غربال ندارم!»

پیرمرد گفت: «مرا مسخره نکن! می گویم ترازو بده، نه غربال!»

مرد زرگر این بار گفت: «پدر جان، در دگان من جارو وجود ندارد!... بهتر است، به

جای دیگری بروی!...» پیرمرد این بار کمی عصبانی شد و گفت: «کی از تو جارو خواست؟... مـن تـرازو می خواهم، ترازو!... می خواهم این خرده های طلا را با آن وزن کنم، خودت را به کری نزن!»

من، ترازویی که می خواهـم بـده!

 

 

آیا این خبر مفید بود؟
بر اساس رای ۲ نفر از بازدیدکنندگان

ارسال نظر