داستان مثنوی کار خیر ظالم!

یکی از داستان های جالب و خنده دار مثنوی به نام کار خیر ظالم! را در این بخش برای شما آورده ایم. شما می توانید داستان های مثنوی را هر روز در سایت ویکی گردی مطالعه کنید

داستان های مثنوی
ویکی گردی:

حکایت کار خیر ظالم!

حاکمی ظالم، در شهری، کاخ بزرگی برای خود ساخته بود؛ عده زیادی هم در آن کاخ برای او کار می کردند. روزی حاکم ستمگر، تصمیم گرفت، برای خواندن نماز جماعت، به مسجد برود؛ بنابراین به خدمتکارانش دستور داد که او را همراهی کنند. حاکم بر تخت روانی، نشسته بود و خدمتکارانش، در اطراف او حرکت می کردند. چند نفری مأمور شده بودند، با چوب مردم سر راه را کنار بزنند. به همین دلیل، گاهی به جان مردم می افتادند تا آنها را از مسیر حرکت شاه دور کنند و راه را برای او باز کنند. شاه، به در مسجد رسید و جمعیت بیشتر شد. آن پیشروان مدام با چوب، مردم را می زدند تا کنار بروند. چوب آنها به سر و دست مردم برخورد می کرد؛ سر چند نفری شکست و لباس عده ای از مردم هم پاره شد.

آن یکی، را سر شکستی چوب زن

و آن دگر را بر دریـدی ، پیرهن

در این میان، مردی بیچاره، زیر دست و پا افتاده بود. او از همه بیشتر کتک خورده بود. سر و رویش زخمی و خون آلود شده بود؛ رویه حاکم کرد و گفت: «اگر کار خبر تو این است که برای نماز خواندن این همه ظلم و ستم روا می داری، وای به حال آن زمان که آشکارا به مردم ظلم و ستم کنی!... آن وقت چه خواهی کرد؟

 

آیا این خبر مفید بود؟
بر اساس رای ۰ نفر از بازدیدکنندگان

ارسال نظر